حتی اگه اشتباه اما باید اینکار رو میکردم، نمیتونستم این شکلی از پس مشکلاتم بر بیام. با دیدن یه فرعی راننده به بدترین شکل ممکن راهش رو کج کرد طوری که به در ماشین کوبیده شدم، تو دلم به خودم لعنت میفرستادم که چرا به مدیر آژانس نگفتم راننده جوون تری بفرسته!
با ایستادن جلوی یه درب بزرگ آبی رنگ که تابلوی شرکت سر درش خود نمایی میکرد گفت: رسیدم دخترجون
همیشه از کلمه دخترجون متنفر بودم، با خشم توی جیبم رو گشتم و یه اسکناس پنج هزار تومانی سمتش گرفتم. اسکناس رو از دستم قاپید و من هم با حرص پیاده شدم.
به محض پیاده شدن من راهش رو کشید و رفت. نمیدونستم چیکار کنم تنها چیزی که به چشم میخورد یه پرشیای سفید رنگ بود و یه زنگ روی دیوار.
با تامل سمت زنگ رفتم و فشار دادم، چند لحظه بعد صدای اومدم اومدم یه مرد به گوشم رسید.
واقعا از ترس قالب تهی کرده بودم
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:29 توسط HiiiiiiiiS|
بی تو چه میشود مرا...ما را در سایت بی تو چه میشود مرا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 234