هزار و یک شب من فقط برای تو بود (1)

خرید بک لینک
نفسمو بیرون دادم و هوای خنک پاییزی که از پنجره باز ماشین میومد داخل رو به درون ریه هام کشیدم.. هجم دلواپسی هام هر لحظه بیشتر میشد و دلشوره داشت بند بند وجودم رو به بازی میگرفت. ناخودآگاه دست بردم و وموهامو به زیر شال هدایت کردم. راننده آژانس بی وقفه حرف میزد و از لابلای حرفهاش که به زبون ترکی میگفت گه گاهی چند جمله میفهمیدم. نمیدونستم کارم درسته یا نه اما هرچقدر که ماشین از شهر دورتر میشد قلبم حس درد بیشتری داشت.

حتی اگه اشتباه اما باید اینکار رو میکردم، نمیتونستم این شکلی از پس مشکلاتم بر بیام. با دیدن یه فرعی راننده به بدترین شکل ممکن راهش رو کج کرد طوری که به در ماشین کوبیده شدم، تو دلم به خودم لعنت میفرستادم که چرا به مدیر آژانس نگفتم راننده جوون تری بفرسته!

با ایستادن جلوی یه درب بزرگ آبی رنگ که تابلوی شرکت سر درش خود نمایی میکرد گفت: رسیدم دخترجون

همیشه از کلمه دخترجون متنفر بودم، با خشم توی جیبم رو گشتم و یه اسکناس پنج هزار تومانی سمتش گرفتم. اسکناس رو از دستم قاپید و من هم با حرص پیاده شدم.

به محض پیاده شدن من راهش رو کشید و رفت. نمیدونستم چیکار کنم تنها چیزی که به چشم میخورد یه پرشیای سفید رنگ بود و یه زنگ روی دیوار.

با تامل سمت زنگ رفتم و فشار دادم، چند لحظه بعد صدای اومدم اومدم یه مرد به گوشم رسید.

واقعا از ترس قالب تهی کرده بودم

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:29 توسط HiiiiiiiiS|

بی تو چه میشود مرا...

ما را در سایت بی تو چه میشود مرا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 234 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 22:29

صفحه بندی